|
حال سوخته دل را سوخته دل داند×شمع دانست که جان دادن پروانه چیست
|
دير زمانيست که منتظر تو هستم منتظرتو ، منتظر گرمي نگاهت
واي چه حسرتها در اين مدت گفتم به شيريني ديدارت
ولي " آه" در نهاد سردم نشاندي به زيبايي "نه" بر دلم نهادي
ولي ديريست که پي بردم در اين گنج هيچ کس دست نبرد جز با رنج
باز تا آخر اين زندگي به پايت مينشينم حتي اگر اي زيباي من تو را هرگز نبينم
نگاه به نگاهت نهادم روزها که شايد بماني در کنارم سالها
واي اگر تو را نبينم چو مرغ عشق روزي دگر مرده ام تک و تنها بي هيچ آواز و سوزي

دل نوشته هایی از خودم برای تنها دل مشغولیم
گفتم ولی جز هیچ چیز دگر نشنیدم....
نمی دانم...شاید شکستم..شایدم سبک شدم....
ولی در پس این "نه" جز "نه" چیز دگری هم هست....
درد عاشقی...چه دردیه....
ای کاش که بخت سازگاری کردی
با جور زمانه یار یاری کردی
::: فریدون مشیری :::
رقصید
پر زد ، رمید
از لب انگشت او پرید
سکه
گفتم: خط
پروانه ی مسین
پرواز کرد
چرخید ، چرخید
پر پر زنان چکید؛ کف جوی پر لجن.
تابید ، سوخت فضا را نگاهها
بر هم رسید
در هم خزید
در سینه عشق های سوخنه فریاد می کشید:
ـ ای یأس ، ای امید !
آسیمه سر بسوی " سکه " تاختیم
از مرز هست و نیست
تا جوی پر لجن
با هم شتافتیم
آنگه نگاه را به تن سکه بافتیم.
پروانه ی مسین
آیینه وار ! بر پا نشسته بود در پهنه ی لجن !
وهر دو روی آن
خط بود
خطی بسوی پوچ ، خطی به مرز هیچ
اندوه لرد بست
در قلبواره اش
و خنده را شیار لبانش مکید و گفت:
ـ پس ... نقش شیر ؟
رویید اشگ
خاموش گشت، خاموش
گفتم :
ـ کنام شیر لجن زار نیست ، نیست!
خط است و خال
گذرگاه کرم ها
اینجا نه کشتگاه عشق و غرور است
میعادگاه زشتی و پستی ست.
از هم گریختیم
بر خط سرنوشت
خونابه ریختیم.
