تبليغاتX
๑۩۞۩ سوخته دل๑۩۞۩๑
حال سوخته دل را سوخته دل داند×شمع دانست که جان دادن پروانه چیست
 

دير زمانيست که منتظر تو هستم    منتظرتو ، منتظر گرمي نگاهت
  واي چه حسرتها در اين مدت       گفتم به شيريني ديدارت
     ولي " آه" در نهاد سردم نشاندي     به زيبايي "نه" بر دلم نهادي
       ولي ديريست که پي بردم در اين گنج      هيچ کس دست نبرد جز با رنج
           باز تا آخر اين زندگي به پايت مينشينم       حتي اگر اي زيباي من تو را هرگز نبينم
              نگاه به نگاهت نهادم روزها        که شايد بماني در کنارم سالها
                  واي اگر تو را نبينم چو مرغ عشق روزي        دگر مرده ام تک و تنها بي هيچ آواز و سوزي

what the love??

دل نوشته هایی از خودم برای تنها دل مشغولیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 19:24  توسط حامد  | 

گفتم...

  گفتم ولی جز هیچ چیز دگر نشنیدم....

     نمی دانم...شاید شکستم..شایدم سبک شدم....

            ولی در پس این "نه" جز "نه" چیز دگری هم هست....

                 درد عاشقی...چه دردیه....

 

ای کاش که بخت سازگاری کردی

                  با جور زمانه یار یاری کردی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 22:22  توسط حامد  | 

در قرن هاي دور
در بستر نوازش يك ساحل غريب
- زير حباب سبز صنوبرها -
همراه با ترنم خواب آور نسيم
از بوسه هاي پر عطش آب و آفتاب ،
در لحظه اي كه ، شايد
يك مستي مقدس
يك جذبه ، يك خلوص
خورشيد و خاك و آب و نسيم و درخت را
در بر گرفته بود ،
موجود ناشناخته اي ، در ضمير آب
يا روي دامن خزه اي ، در لعاب برگ
يا در شكاف سنگي ،
در عمق چشمه اي ،
از عالمي كه هيچ نشان در جهان نداشت ،
پا در جهان گذاشت

فرزند آفتاب و زمين و نسيم و آب
يك ذره بود – اما –
جان بود ، نبض بود . نفس بود .
قلبش به خون سبز طبيعت نمي تپيد
نبضش به خون سرخ تر از لاله مي جهيد

فرزند آفتاب و زمين و نسيم و آب
در قرن هاي دور
افراشت روي خاك لواي حيات را
تا قرن هاي بعد
آرد به زير پر ، همه كائنات را !

آن مستي مقدس
آن لحظه هاي پر شده از جذبه هاي پاك
آن اوج ، آن خلوص
هنگام آفرينش يك شعر ،
در من هزار مرتبه تكرار مي شود .
ذرات جان من
در بستر تخيل گسترده تا افق
- آن سوي كائنات -
زير حباب روشن احساس
از جام ناشناخته اي مست مي شوند .
دست خيال من
انبوه واژه هاي شناور را
در بيكرانه ها پيوند مي دهد .

آنگاه شعر من
از مشرق محبت ،
چون تاج آفتاب پديدار مي شود .

اين است شعر من
با خون تابناك تر از صبح
با تار و پود پاك تر از آب !

اين است كودك من و ، هرگز نگويمش
در قرن هاي بعد ، چنين و چنان شود ،
باشد ، شبي طنين تپش هاي جان او
با جان دردمندي ، همداستان شود ...

                                        ::: فریدون مشیری :::

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 22:30  توسط حامد  | 

    رقصید
پر زد ، رمید
از لب انگشت او پرید

سکه


گفتم: خط

پروانه ی مسین
پرواز کرد
چرخید ، چرخید
پر پر زنان چکید؛ کف جوی پر لجن.

تابید ، سوخت فضا را نگاهها
بر هم رسید
در هم خزید
در سینه عشق های سوخنه فریاد می کشید:
ـ ای یأس ، ای امید !

آسیمه سر بسوی " سکه " تاختیم
از مرز هست و نیست
تا جوی پر لجن
با هم شتافتیم
آنگه نگاه را به تن سکه بافتیم.

پروانه ی مسین
آیینه وار ! بر پا نشسته بود در پهنه ی لجن !
وهر دو روی آن
خط بود
خطی بسوی پوچ ، خطی به مرز هیچ

اندوه لرد بست
در قلبواره اش
و خنده را شیار لبانش مکید و گفت:
ـ پس ... نقش شیر ؟
رویید اشگ
خاموش گشت، خاموش

گفتم :
ـ کنام شیر لجن زار نیست ، نیست!
خط است و خال
گذرگاه کرم ها
اینجا نه کشتگاه عشق و غرور است
میعادگاه زشتی و پستی ست.

از هم گریختیم
بر خط سرنوشت
خونابه ریختیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 22:16  توسط حامد  |