|
حال سوخته دل را سوخته دل داند×شمع دانست که جان دادن پروانه چیست
|
رفت...
رفت که رفت....
رفت و رفت...مثل یه خواب تمام شد...

ولی چرا......حتی باورش برم سخته اما رفت و عمر من رو با رفتنش به پایان رسوند....
این وبلاگ دیگه به روز رسانی نمیشه...
می دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم پیش همه بدی هات چه جوری بازم صبورم
می دونم واسط سوال که چرا پیشت حقیرم دور میشی منو نبینی باز سراغتو می گیرم
چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی تو روگهام میمیرم اگه نباشی بی تو من بدجوری تنهام
می دونم یه روز می فهمی روزی که دنیا رو گشتی من چه جوری تورو خواستم تو چه جوری ازم گذشتی

میان پرچین ها زانو زده ام
نام تو را تکرار می کنم
آمدنت را می خواهم غرق بوسه و باران کنم
لای موهای من خیال تو می پیچد
در خالی دست هایم لبخند تو نقش می بندد
چشم های من رو به آسمان دست های تو گشوده می شود
روی لب های من هزاران هزار بار نام تو می روید
